ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
88
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
حذر باش . " چهتل گفتا : " فرمانبردارم . " و عمّ را بدرود كرد . پس به وقت رفتن چهتل دجوشن گفت : " اى برادرم ، خواهم كه بدانجاى روى كه ساختهام از بهر تو ، و همه عمارتها بنگرى كه ساختهام ، و به كوشك خويش فرود آيى . " چهتل گفت : " فرمانبردارم . " و برفتند برادران و مادران جمله . پس چنين روايت است كه ايشان را عمّى ديگر بود ، بهميس نام . دلش بريشان بسوخت ، و كس بفرستاد و فرمود تا دران كوشك ايشان سربى كردند ، و راه ساختند كه بتوان رفتن . و ايشان را از حيلت دجوشن آگاه كرد و گفت : " چون آتش بر فروزند شما بدان راه بيرون شويد . " و همچنان كردند و بدان آتش موكّل ، كه اين كار كرد ، هم بسوخت ، و دو زن با پنج كس ديگر ، كه پيش چهتل آمده بودند به چيزى خواستن ، ايشان نيز بسوختند . و مردمان شهر گريان شدند بر چهتل . و ازان پنجگانه و از زنان اثرى كه پيدا بود هيچ شكّى نكردند كه چهتل و برادران و مادرانند . و اين خبر به دجوشن رسيد ، شاد گشت و پادشاهى جمله به دست گرفت ، و دهرات از دنيا رفته بود . پس چهتل با ماذر و برادران هفت تن ، جمله سوى بيابان بيرون برفتند . و بسيار كارها پيشآمدشان تا به برهمن رسيدند و باز بدرود ملك بپيوستند . و دختر او ، دود نام ، به تيرانداختن اجن بر چشم آن ماهى زرين كه بر سر مناره ساخته بود ، زن ايشان گشت . و به زن ازان هر پنج برادر بود ، و شرحى طرفه گويد . و ازان پس به ديگر كشور افتادن ، و هركسى برحسب هنر خويش كارها كردند - كه آن را شرح درازست - با ديوان ، به هر جايگاه تا پادشاه گشتند . بعد سالها و كارهاى بسيار حرب افتاد . و دجوشن دامادش ، جندرت ، بخواند از سند و با هر صد برادر روى به حرب نهاد . و هرچند چهتل پيغام فرستاد كه آنچه او را دهرات ملك داده بود ، چهار يك يا پنج يك ولايت دهد ، هيچ خورسند نگشت ، تا آخر كار همه كشته شدند . و دجوشن را چهتل به نبرد بكشت ، و هيچكس نماند ازيشان . و چون خبر به دسل ، بنت دهرات ، رسيد بسيارى نوحه كرد و پس خويشتن را بسوخت . و روزگار دولت بهارتان سپرى گشت . پس چنان گويند كه دران وقت كه دجوشن فكنده بود برادران ، مادرشان ، قندهار ، بريشان زارى همىكرد . مردى برهمن بيامد و او را پند داد به خرسندى . نپذيرفت ، هرچند گفت . زاهد گفت : " خداى ترا رسوا كناد كه همى پند ننيوشى سخن من . " و برفت . روزى دو سه برآمد . اين زن خيره شد از نوحه و ناخوردن ، و بىخويش ببود . همچنان زارى همىكرد . قضا را به شب اندر چيزى بر سان خوردنى پيدا گشت ،